تبليغاتX
شاسوسا
باز باران ....
 

باران جاده های شمال با خدا

         رقص برف پاک کن و موسیقی بی کلام نرم با من

  تو اما

           فقط خودت را بیاور.

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1390/09/21ساعت14:55توسط شاسوسای پسر |
حد
 

 فاصله بین فرداها تا دیروزهایم کمتر از یک اپسیلون شده است.

همه دورانی که جبر می خواندم هیچگاه مفهوم اپسیلون را مثل حالاها درک نکرده بودم.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1390/01/14ساعت8:5توسط شاسوسای دختر |
برف
هنوز

برف که می آید

برف که می بینم

حالی به حالی میشوم.

این یعنی اینکه هنوز به من امیدی هست....

 

 

+نوشته شده در شنبه 1389/10/25ساعت10:37توسط شاسوسای پسر |
و خدایی که خوابش چقدر سنگین است....
 

خدایا جان !

کدامین لالایی در کدامین گوش تو اینچنین عمیق زمزمه شده است

که لذت این خواب را

بر دیدن آنچه بر من میرود

ترجیح داده ای.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1389/08/03ساعت11:55توسط شاسوسای پسر |
کاش وقتی می خواهیم دلی را بشکنیم ،فکر کنیم میشه بازم بچسبونیمش؟

+نوشته شده در سه شنبه 1389/03/04ساعت10:50توسط شاسوسای دختر |
باز باران ....
 

 

بر میگردم به سمت ات آبی من !

لبخند میزنی

و من قول میدهم ده ساله که شدی ببرمت جنگلهای گیلان.

نمیدانم وسط مرداد باران می بارد یا نه.

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1389/01/10ساعت7:41توسط شاسوسای پسر |
حالا دیگر تنت آرام گرفته است.....


       میان خاک اما!


روزهای بی قراریت به سر آمده است.......


         با مرگ اما!


چه دلتنگت شده ام.....

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/10/29ساعت22:6توسط شاسوسای دختر |