باز باران ....
باران جاده های شمال با خدا
رقص برف پاک کن و موسیقی بی کلام نرم با من
تو اما
فقط خودت را بیاور.
حد
فاصله بین فرداها تا دیروزهایم کمتر از یک اپسیلون شده است.
همه دورانی که جبر می خواندم هیچگاه مفهوم اپسیلون را مثل حالاها درک نکرده بودم.
برف
هنوز
برف که می آید
برف که می بینم
حالی به حالی میشوم.
این یعنی اینکه هنوز به من امیدی هست....
و خدایی که خوابش چقدر سنگین است....
خدایا جان !
کدامین لالایی در کدامین گوش تو اینچنین عمیق زمزمه شده است
که لذت این خواب را
بر دیدن آنچه بر من میرود
ترجیح داده ای.
کاش وقتی می خواهیم دلی را بشکنیم ،فکر کنیم میشه بازم بچسبونیمش؟
باز باران ....
بر میگردم به سمت ات آبی من !
لبخند میزنی
و من قول میدهم ده ساله که شدی ببرمت جنگلهای گیلان.
نمیدانم وسط مرداد باران می بارد یا نه.
حالا دیگر تنت آرام گرفته است.....
میان خاک اما!
روزهای بی قراریت به سر آمده است.......
با مرگ اما!
چه دلتنگت شده ام.....

